تبليغاتX
صفاییه
 
عاشق نوشتنم . بعد از ترانه قلم يگانه ترين مونسم.
 

باور کن دوستت دارم ........

وقتی کسی حالش بده چی بهش بگیم ؟

وقتی کسی حالش بده بهش نگید که ای بابا اینم میگذره ، نگید درست میشه   ... نخواهید با جکهای مسخره بخندونیش ، نمیخواد بخنده ، خنده اش نمیاد غصه داره ، میفهمین ؟ غصه . .. براش از فلسفه ی زندگی حرف نزنین .

از انرژی مثبت و مثبت باش و به چیزایی که داری فکر کن حرف نزنید . حتی سعی نکنین نشون بدین که حالتون از اون بدتره . از تجربیات بدتر خودتون با اطرافیان نگین. وقتی کسی ناراحته اصلا این شما نیستین که باید حرف بزنین.

شما باید در حقیقت حرف نزنید ... باید دستش رو بگیرید . بغلش کنید . تو چشماش نگاه کنید . براش چایی بریزید. ...براش یه چیزی که دوس داره بریزید یا بپزید . بزارید جلوش . بعد حرف نزنید . بذارید اون حرف بزنه و شما گوش کنید.

هی فکر نکنید اگه حرف نزنید خیلی اتفاق بدی میافته ، شما جای اون آدم نیستید .

شما زندگی اون ادم رو از وقتی بدنیا اومده زندگی نکردید .هی فکر نکنید که باید نظریه صادر کنید و هی نصیحت کنید .. پس نظریه ها و حرف هاتون به درد خودتون میخوره .

بله . دستش رو بگیرید . بغلش کنید . سکوت کنید .اگه دلش خواست خودش حرف می زنه .حتی اصرار نکنید که باهاتون حرف بزنه . فقط بهش اونقدر فرصت بدین تا حرف بزنه ... و سکوت کنید . نگاه کنید .


هوشمندانه سوال کنیم ... !!

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد  «فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟  ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟  جک نزد کشیش می رود و می پرسد  : جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن هستم، سیگار بکشم؟

»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است

جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند  .ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست مطرح نکردی. بگذار من بپرسم . ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگارکشیدنم می توانم دعا کنم »؟ کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً

هرچقدر این روزها بگذرند وبروند وخاک شوند. ....
برای من فرقی نمی کند.
وقتی قلبم پرستیدن تو را دوست دارد .
وقتی خستگی جانم با عطر ساده وگذرایی از جانب تو بیرون میرود.
وقتی ساحل امن فکرهای تو، طوفانهای بعضی وقتکهای دلم را ، آرام میکند.
شاید من گاهی وقتها بهانه گیر شوم...
شاید گاهی وقتها زیادی دلتنگ شوم...
شاید گاهی وقتها زیادی با باران هم خانه شوم ...
اما باور کن به آخر نخواهم رسید.
باور کن من وقتی با تو هستم خودم می شوم!!
باور کن این راه سخت را دوست دارم !
باور کن این جاده باران گیر را دوست دارم!
باور کن دوست نداشتن تو خیلی سخت تر می شود برایم !
باور کن دوستت دارم ... ........ و تو چرا میخندی. به شکست دل من ؟ برو بابا حال داری

  نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/19ساعت   توسط باقری  | 

نشانه های قحطی در ایران !!!!!!!



اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.  تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم. سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.
صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت،بگو مگو ها سر كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد،خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب.
روغن، برنج و پودر لباسشویی جیره بندی بود، نبود پتو در بازار خانواده تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود.
همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد!
یادم هست با تمام فشارها وقتی وانت ارتشی برای جمع آوری كمك های مردمی وارد كوچه می شد
بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.
امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.
از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روكش طلا، رینگ اسپرت تا...
و حال با تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.
مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید! مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!
متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پُز دادن و له كردن دیگران سیری ناپذیر شده است ...
ورشكسته شدن انتشارت، بی سوادی دانشجوهامان، بی سوادی استادها، عقب افتادگی در علم و فرهنگ و هنر، تعطیلی مراكز ادبی فرهنگی و هنری و ...
برایمان مهم نیست ولی از گران شدن ادكلن مورد علاقه مان سخت نگرانیم! ...
می شود كتابها نوشت...
خلاصه اینكه این روزها لبخند جایش را به پرخاش داده و مهربانی به خشم.

فقط كافیه یك ذرّه احساس كنیم كه یكى مخالف نظر ماست اونوقت چنان نابودش می كنیم كه انگار هیچ خدایی رو بنده نیستیم
هركس تنها به فكر خویش است، به فكر تن خویش!
قحطی امروز قحطی انسانیت است؛
قحطى اخلاق است؛ ...... قحطی همدلی؛
قحطى رأفت؛ .......  قحطی عشق؛
که ما ایرانیان در این روزگاران آن را به وضوح لمسش می کنیم . خدای من . کجاست او!
...

  نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت   توسط باقری  | 

سه گانه ای برای این روزهایم

1. به دنيا آمديم که لذت ببريم ... از دنيا می رويم تا رنج نبريم!!حال مرا بازی نده ! به درک ... اين تو و اين چرخ فلک.

 2. مثل هميشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض مي خورم ..عمري است - لبخند هاي لاغر خود را  - در دل ذخيره مي کنم : باشد برای روز مبادا !! اما  !  در صفحه هاي تقويم - روزي به نام روز مبادا نيست!!!
آن روز هر چه باشد  -  روزي شبيه ديروز  -  روزي شبيه فردا  -  روزي درست مثل همين روزهاي ماست.
اما کسي چه مي داند ؟ .. شايد .....  امروز نيز روز مبادا باشد
!

3.  گفتم چي مي‌کشي؟ گفت: فقط خط خطي مي‌کنم.!!!   .....    گفتم يک خانه بکش، يک رودخانه، پنج تا درخت، يک تاب.. بعد همه را خط‌خطي کن. گفت «من ديوانه نيستم.»!!



روز مبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،غریب است دوست داشتن.
دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را...… این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!
باید آدمش پیدا شود!
باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!
سنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.!صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بکشی‌اش
شروع می‌کنی به خرج کردنشان!
توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی
توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند
توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد
در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد
برای یکی ، یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی ، یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی!یک چقدر زیبایی، یک با من می‌مانی؟
بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!
سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری
اما بگذار به سن تو برسند!
بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند
و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامی قصه های عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند ... ای خدا . آه رفیق . اووووه.

  نوشته شده در  جمعه 1390/08/13ساعت   توسط باقری  | 

اگر عمر دوباره داشتم .........!!


البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم، مى‌كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى‌گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله‌تر مى‌شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى‌گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى‌دادم. به مسافرت بيشتر مى‌رفتم. از كوه‌هاى بيشترى بالا مى‌رفتم و در رودخانه‌هاى بيشترى شنا مى‌كردم. بستنى بيشتر مى‌خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى‌داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدم‌هايى بوده‌ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده‌ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشته‌ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى‌داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى‌روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك‌تر سفر مى‌كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى‌رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى‌دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى‌شدم. گلوله‌هاى كاغذى بيشترى به معلم‌هايم پرتاب مى‌كردم. سگ‌هاى بيشترى به خانه مى‌آوردم. ديرتر به رختخواب مى‌رفتم و مى‌خوابيدم. بيشتر عاشق مى‌شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى‌رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى‌كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى‌شدم. به سيرك بيشتر مى‌رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى‌كنند، من بر پا مى‌شدم و به ستايش سهل و آسان‌تر گرفتن اوضاع مى‌پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى‌گويد:
"شادى از خرد عاقل‌تر است."
اوه خدای من . خسته در حبس زمینم ، ماه من یادم کن .. به نگاهی .. به پیامی .. سخنی شادم کن ..
پیام خصوصی  : مرا دوست بدار .. اندکی .. اما طولانی

  نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/02ساعت   توسط باقری  | 

نكاتي قابل تامل درباره ي فقر

تفاوت کشورهای ثروتمند و فقیر تفاوت در قدمت آنها نیست.برای مثال کشور مصر بیش از 3000 سال تاریخ مکتوب دارد و البته فقیر است!

اما کشورهای جدیدی مانند کانادا . نیوزلند و استرالیا که 150 سال پیش وضعیت قابل توجهی نداشتند اکنون کشورهایی توسعه یافته و ثروتمند هستند
تفاوت کشورهای فقیر و ثروتمند در میزان منابع طبیعی قابل استحصال انها نیست.
ژاپن کشوری با سرزمینی بسیار محدود که 80 درصد آن کوهایی است که مناسب کشاورزی و دامپروری نیست اما دومین اقتصاد برتر جهان پس از امریکاست. این کشور مانند یک کارخانه پهناور و شناوری میباشد که مواد خام را از همه جهان وارد کرده و به صورت محصولات پیشرفته صادر میکند.
سویس کشوری است که اصلا کاکائو در ان به عمل نمی اید اما بهترین شکلاتهای جهان در ان تولید میشود. در این سرزمین کوچک و سرد تنها 4 ماه از سال توان کشاورزی و دامپروری وجود دارد اما بهترین لبنیات دنیا را تولید میکند..............
کثرت افراد تحصیل کرده از کشورهای فقیر که از برتری های چشمگیری در مقایسه با همتایان خود در کشورهای ثرتمند برخوردارند برای ما مشخص میکند که سطح هوش و فهم نیز تاثیر قابل توجهی در این میان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نیز مهم نیست زیرا مهاجرانی که در کشورهای خود برچسب تنبلی میگیرند در کشورهای اروپایی به نیروهای مولد تبدیل میشوند.
........
پس تفاوت چیست؟

تفاوت در رفتارهائی است که در طول سالها "فرهنگ"و "دانش" نام گرفته است!! بله . فرهنگ و دانش !
فقر گرسنگی نیست.................عریانی هم نیست
فقر چیزی نداشتن است ، ولی آن چیز پول نیست..........طلا و غذا هم نیست....
فقر همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی مینشیند .!
فقر تیغه های برنده ماشین بازیافت است که روزنامه های برگشتی را خرد میکند . ميفهمي آيا ؟
فقر کتیبه 3000 ساله ای است که بر روی آن یادگاری مینویسند ..! خط خطي ميكنند.
فقر پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود. !
....
... ...
پس چیست؟

فقر اینه که 2 حلقه النگو تو دستت خودنمایی کنه و 2 تا دندان خراب تو دهنت !.
فقر اینه که رژ لبت زودتر از نخ دندونت تمام بشه ... آره ديگه ؟
فقر ایه که بچه ات تا حالا یک هتل حتي 3 ستاره را تجربه نکرده و تو هر سال تو محرم با رو كم كني هم شده حسینیه راه بیندازی ..
فقر اینه که که از بابک و سیاوش و مولوی و رودکی چیزی جز اسم ندونی اما ماجرای آنجلینا جولی و براد پیت را و سیر تحولی بریتنی اسپرز را پیگیری کنی
فقر اینه که 6 بار مکه رفته باشی ولی وقتی از ارک کریمخانی می پرسند هاج و واج بمانی.
فقر اینه که به زنت بگویی کار نکن ما که احتیاج مالی نداریم.
فقر اينه ؛ كه شامي كه امشب جلوي مهمونات ميزاري از شام ديشب و فردا شب خونوادت بهتر باشه

فقر اينه كه وقتي با زنت و يا دوست دخترت ميري بيرون دائم بهش گوشزد كني كه موها و گردنشو بپوشونه ، وقتي تنها ميري بيرون جلوي پاي زن يكي ديگه ترمز كني و بگي واي جونم. چه خوشگلهههههههههه.!              فقر اينه كه توي خيابون آشغال بريزي و از تميزي خيابوناي اروپا تعريف كني . !!                                      فقر اينه كه ماشين 40 ميليوني داري و سواري و از قوانين راهنمايي و رانندگي بيخبري و يا رعايت نكني.

     فقیر من هستم و تو شکیبا عزیزم که 4 سال در دانشکده  بودیم با هم سر موضوعی از اقتصاد به گفتگو ننشستیم اما بر سر یک سو تفاهم بحث میکنیم و قشون میکشیم

فقیر ما هستیم .
فقیر ما هستیم که از اقتصاد نهادگرا چیزی نمیدانیم اما تا تاریخ تولد دوست پسر يا دختر همکلاسیمان را میدانیم.
فقیر ما هستیم که یک رابطه خوب را پنهان میکنیم
افشین فقیر ما هستیم که شاد بودن رو از خودمون گرفتیم.
          وحید جایی هم در پایان نامه ات برای ما بگذار
و تو ... من اين روزها يه حال ديگه اي دارم . .. جهان من لباس تازه ميپوشه !            
  نوشته شده در  دوشنبه 1390/02/05ساعت   توسط باقری  | 

چیزهایی که فقط در ایران است .... !!

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره! .. فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین برای احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن  گربه دم حجله را آموزش می دهند. ای وای بر ما.

فقط در سریال های ایرانیه که آدم خوباش فقیرند و پر از اعتقاد و آدم بداش پولدارند و دزدند و به هیچ وجه آدم ها نمی تونند هر دو خصلت را داشته باشند . تو فقیری بودی دیگه . آره ؟

فقط یک خواننده زن ایرانی، این نبوغ رو داره که با لباس شب بتونه تو کوه و کمر آواز بخونه .بخونه . فقط یه پسر ایرانیه که بعد از ازدواجش تازه بیاد دوران شیرخوارگیش میوفته و به مادرش وابسته میشه. فقط یک فروشنده ایرانیه که اگه وارد فروشگاه بشی و مثلا یک پیراهن را ازش بخوای بیاره تا پرو کنی میگه "اگه میخری بیارمش" . یادته که ؟

فقط در ایرانه که بعد از یک تصادف ساده ممکنه قتل اتفاق بیوفته . نمیفته ؟

فقط خانمهای ایرانی هستند که دچار عارضه پوستی هستند و رنگ پوست صورت با گردنشون 6 درجه فرق میکنه . آی گفتی ..

فقط در ایرانه که داشتن زن با 7،8 تا دوست دختر امری اجتناب ناپذیره . ناپذیره  ... فقط در عروسی ایرانیه که تعداد بچه ها از تمام میهمان ها و خدمه بیشتره ... فقط یک مرد ایرانیه که مامانش رو بیشتر از زنش دوست داره .ولی من تو رو .

فقط در رستوران ایرانیه که تو بجای معاشرت با کسایی که باهاشون اومدی، بر و بر میز روبروت رو نگاه میکنی . تنوع دیگه خب. آره ؟ .. فقط یک خانم ایرانیه که توی /س/و/پ/ر/ مارکت، سلمونی، مهمونی، صف مرغ و تخم مرغ، کفش پاشنه 25 سانتی میپوشه .

فقط در ایرانه که توی مهمونی، آدمها بجای معاشرت کردن و شاد بودن فقط به دنبال ایراد گرفتن و سوژه کردن هستند! ... فقط در ایرانه که تا یه مهمون خارجی میاد سریع دور و برش جمع می شن و می پرسن اجاره خونه اون ور آب چقدره ؟ حالا چه قدره ؟ تو نمیدونی ؟

فقط یک پدر بیچاره ایرانیه که مجبوره خرج بچه هاشو تا زنده است بده بعد هم بگن بیچاره سنی نداشت سکته کرد ! ... فقط یک ایرانیه که توی رستوران بعد از خوردن غذاش درخواست ظرف یکبار مصرف میده تا 2 لقمه باقیمونده غذاشو ببره خونه چون فکر میکنه پولداده .

فقط یک ایرانیه که تو رستوران سالاد را شخم میزنه و قبل از اینکه غذا رو براش بیارن سیر میشه .

فقط یک پدر و مادر ایرانی هستند که چه بچشون 4 سال داشته باشه چه 40 بازم این اجازه را دارن که حتی به آب خوردن بچشون نظارت کامل داشته باشن . خوبه به جیش کردنش ندارن .!

فقط ایرانی ها هستند که معتقدن که هنر، فقط و فقط نزد خودشونه . فقط ایرانی ها هستند که در فرودگاه ها یه 40/ 50 کیلو اضافه بار دارن .

فقط ایرانیها هستند که باز هم در رستوران همون هتل دوربین بدست از غذا و همه توریستهای دیگه در حال خوردن غذا بدون اجازه فیلم میگیره تا به همه بگه من کجا بودم .

فقط در اداره های دولتی ایرانه که هیچ وقت حق با مشتری نیست و هر یک از کارکنان خود مدیر کل آن اداره ن و در ضمن به نشانه خاکی بودن کفشاشونو زیر میز پارک میکنند و با دمپایی در اداره ميچرخه .

فقط در اداره های دولتی ایرانه که امکان داره پرونده های شما گم بشه .

فقط یک ایرانی هست که پیش از یاد گرفتن کامپیوتر، می تونه فیلتر رو دور بزنه ! و فقط تو صفاییه هست که آدم میتونه نوشته های خوب بخونه . بخنده . نفس عمیق بکشه . تا آخر مطلب چشم نزنه و تو دلش قیری بیری بره . یه چیزی هم به من بگه و یه ذره به عکس من نگاه کنه و بگه برو بابا حال داری .

  نوشته شده در  سه شنبه 1389/12/24ساعت   توسط باقری  | 



ادامه مطلب
  نوشته شده در  پنجشنبه 1389/10/30ساعت   توسط باقری  | 

اشتقاق .. / وقتی جهان - از ریشه ی جهنم ! - و آدم - از عدم - و سعی - از ریشه های یأس می آید ....
وقتی که یک تفاوت ساده - در حرف - کفتار را - به کفتر - تبدیل می کند !!
باید به بی تفاوتی واژه ها - و واژه های بی طرفی - مثل نان - دل بست ..........
نان را - از هر طرف بخوانی - نان است .. ! (چرا دارم ميلرزم )
.
خدايا مهارت مراقبت از آنچه به ما بخشيده اي را در قلبمان بكار، زيرا ما در از دست دادن استاد شده ايم!!

زماني پر از هيچ .. / پرسيد كه - چرا دير كرده است ؟ نكند دل ديگري او را اسير كرده است .؟ خنديدم و گفتم : او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تاخير كرده است ... گفتم : امروز هوا سرد بوده - شايد موعود قرار تغيير كرده است . خنديد به سادگيم ايينه و گفت : احساس پاك - تو را زنجير كرده است . گفتم از عشق من چنين مگو .      گفت : خوابي كه سال ها دير كرده است . در ايينه به خود نگاه ميكنم - اه عشق او عجب مرا پير كرده است . راست گفت ايينه كه منتظر نباش او براي هميشه دير كرده است . . .
  نوشته شده در  سه شنبه 1389/10/14ساعت   توسط باقری  | 


عاشقانه های محرم من .....

فكر مي كنم كه عشق / روي نيزه هاي جهل يك سر بريده است ........ يا كه زخم تير بر گلوي بريده است . عشق در نگاه تابناك يك زن اسير داغ ديده است .......... يا كه بي دست ، مشك بر دهان / رها شدن / سوي دشمن است .


بر كرانه ابديت

خدايا ! اين كيست ؟ اين ايستاده بر كرانهء ابديت ؛ اين روح شكوهمند آرام ؛ اين شب ستيز سراپا نور؛ اين آينهء صاف خدايي ! اين نشسته بر شط خون ؛ اين غريب؛ اين  تنها امام ؟ او كيست كه با طلوع ماه محرّم هر سال، دل ها به غروب غم او مي نشيند ، و اين نه از ديروز و امروز و نه من و تو را به چنين پيچ و تاب مي كشد كه سالها و قرنها ست كه قصهء فرزندان آدم است . اين ماجراي بهت آور ، عزاي ناميراي حسين (ع ) است .

روزنامه دیواری .... تو از کجا امدی ؟ تو کیستی ؟    درادامه مطلب


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 1389/09/12ساعت   توسط باقری  | 

چند خواب نیمه شب من .

1. چه کسی میگوید که گرانی شده است ؟؟

... دوره ی ارزانیست.!  دل ربودن ارزان . دل شکستن ارزان ! دوستی ارزان است.... دشمنیها ارزان !  چه شرافت ارزان ! تن عریان ارزان ! آبرو قیمت یک تکه نان !  و دروغ از همه چیز ارزانتر ! قیمت عشق چقدر کم شده است . کمتر از آب روان و چه تخفیف بزرگی خورده ، قیمت هر انسان!!

2. در پناه خدای بزرگ باش.که تو رو بیش از هر کسی دوست دارد..

3. خاطرمان باشد به یاد هم باشیم. شاید سالها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ار کنار هم بگذریمو بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود !!

4. کسی پرسید ز من : که اندوه تو از چیست؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟ برایش صادقانه مینویسم : برای آن که باید باشد و نیست ..... کاش این گریه اگر بگذارد . ..

5. غریبه ای مرا مغرور میخواند و دیگری مرا هندی !! و آن طرف تر مهندس خطابم میکند و همسایه ای نیز مرا عاشق میخواند و هر کس هر چه دلش خواست بخواند ... من نوشته هایم را برای دل خودم مینویسم و شاید تو تصویر نوشته های من باشی ...

6. راستی حرف آخرم را برای غریبه آشنا میگویم: هر کودک با این پیام به دنیا می آید: که خدا هنوز از انسان نا امید نشده است !! دریافتی این سخن را ؟ زیبا نگاه من.؟

  نوشته شده در  جمعه 1389/07/23ساعت   توسط باقری  | 

طنزی که من را معنا میکند ، گمان دیگران و من ...

« يک نجيب زاده ي خوش مشرب روستايي ، دن کيشوت را به منزل خود که در آن با پسر شاعرش روزگار ميگذراند، دعوت ميکند. پسر، که از پدر هشيار تر است ، بلا فاصله به شوريده حالي ميهمان پي ميبرد و آشکارا از او فاصله مي گيرد. آنگاه ، دون کيشوت از مرد جوان مي خواهد تا اشعارش را براي او بخواند. وي با اشتياق قبول ميکند و دون کيشوت ستايشي پر طمطراق از استعداد او سر ميدهد ؛ پسر خوشحال و سرمست از هوشياري ميهمان به وجد آمده، در جا شوريده حالي او را به فراموشي مي سپارد....!! 
 حال چه کسي شوريده حال تر است؟ ديوانه اي که از عاقل ستايش ميکند و يا عاقلي که ستايش هاي يک ديوانه را باور کرده است؟ اينجاست که ما وارد بعد ديگري از کمدي مي شويم، که زيرکانه تر و بينهايت با ارزش تر است. ما نه با تمسخر و استهزاء و تحقير ديگران ، بلکه به اين دليل مي خنديم که واقعيتي يکباره خود را در تماميت پر ابهام خود نشان مي دهد، مسائل معناي ظاهري خود را از دست مي دهند و آدمها چهره اي متفاوت از آنچه خود مي پندارند از خويش ارائه مي دهند. »
 خب اگه نفهمیدی به من ربطی نداره ...
  نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/14ساعت   توسط باقری  | 

این کجا و آن کجا . هان  !؟  چیه ! دانشجوی مدیریتی مگه ..

اروپا: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده میشود
ایران: موفقیت مدیر سنجیده نمیشود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است
اروپا: مدیران بعضی وقتها استعفا میدهند
ایران: عشق به خدمت مانع از استعفا میشود
اروپا: افراد از مشاغل پایین شروع میکنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند
ایران: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است
اروپا: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر میگردند
ایران: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت میگردند و در صورت لزوم این پست ساخته میشود
اروپا: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود
ایران: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده
اروپا: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
ایران: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت میکنند
اروپا: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی میکند و حتی ممکن است محاکمه شود
ایران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر میشود و پست مدیریت جدید میگیرد
اروپا: مدیران بصورت مستقل استخدام و برکنار میشوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار میکنند
ایران: مدیران بصورت مستقل و غیرهماهنگ کار میکنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار میشوند
اروپا: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی میدهند و با برخی مصاحبه میکنند
ایران: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن میکنند
اروپا: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است
ایران: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناریشان را میگیرند
اروپا: همه میدانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است
ایران: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد !!!
اروپا: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا میزنید
ایران: شما مدیرتان را صدا نمیزنید، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمیدهد
اروپا: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است
ایران: برای مدیریت، مورد اعتماد بودن کفایت میکند

  نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/23ساعت   توسط باقری  | 

 آیا در آن لحظه ندیدی ؟

آیا در آن لحظه ندیدی !! .... که من ..  پر از احساس دردم .... میمردم من از این غم که دیگر هرگز به خانه برنگردم / حس میکنم چیزی نمانده ... جز فکر خانه در سر من .... با من یکی شو بعد از این راه .. ای ابتدا و آخر من   !  

- براي خودم روشن است که بيمار شده‌ام. بيماري را در اين‌جا در برابرِ تن‌درستي به‌کار نمي‌برم، براي تبيينِ حالتِ خودم به‌کار مي‌برم. بي‌اهميت است که تن‌درستي را چه‌چيزي معنا کنم. بيماري نامي است ـ و اين به‌ويژه مهم است براي اين کسي که جز نام نمي‌جويد، (و نام براي‌ام واژه‌اي ست که بتواند سنگ را هضم‌پذير کند) ـ براي درپوش نهادن بر سردرگمي ناشي از پرسشِ اين‌که مرا چه شده است.
برگزيدنِ هرآن‌چه مطرود است ـ آن‌هم در نبودِ چشمانِ بشارت‌گر ـ چه مي‌تواند باشد اگر که بيماري نباشد؟ بيماري را تنها بدين معنا ست که به‌کار مي‌برم. به‌کار بردنِ واژه‌ي بيماري مرا تبيين مي‌کند، شرح مي‌دهد، منکوب مي‌کند، خالي مي‌کند. بيمار از سويي کسي ست که معاف از پاسخ است، بيمار بيمار است چه بخاهد و چه نخاهد.

.. من به تقدير باور ندارم، اما به زندان‌هايي که نتوان از آن گريخت باور آورده‌ام. و به کوره‌ي ذوب باور دارم. و به تاوان باور دارم. و به شب‌هاي سخت. و گاوِ فالاريس...

 - دیشب‌ بحث‌مان شده بود و حالا ‌اَرام گرفته بود، گفتم: «هر طور که ذهنِ منطقي منفعت‌سنج‌اَت مي‌پسندد.» حالا متوجهِ اين مطلب شده‌ام که ناخودآگاه واژه‌ي «منطقي» را به‌عنوانِ بدترين فحش‌ها به کار برده‌ام! 
   سه گانه اي براي اين روزهايم  ۱.  اولین سرود ملی ایران در آلمان چه بود  ؟ !!  «ما هشت دانشجوي ايراني بوديم که در آلمان .....


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه 1389/05/31ساعت   توسط باقری  | 

حاليه !!!!! ا

اين روزهايم ، بحرانی و بارانی ست .اين شب هايم ، بی خوابی و طوفانی ست . تسليم جريان نامعلومی هستم که حتی نامش را هم نمی دانم . زندگی - سرنوشت - حکمت - بی عقلی - خودخواهی - اراده -غرور - ديوانگی - استقلال - به شکل عجيبی درونم نا آرام است و آينده ام نامعلوم و  مسئوليتم سنگين . کمی ديگر مچاله ی مچاله خواهم شد .ديگر توان پرداخت هزينه های سنگين تجربه را مثل قديم تر های نه چندان دور ندارم .حوصله ی درست و حسابی هم ندارم .            خدايا .. خدایا... اگر شکسته شوم ؟ بهای چه را باید بپردازم و . کاش صدای فریادم را کسی نشنود و گریه های بی صدایم ر ا. کاش برای یک بار . یک بار هم که میشد   ...!    صدایش  . چه قدر زلال . آن قدر که در آن گم میشدم ! تمام  من .... 

         از آن زمان كه آرزو، چو نقشي از سراب شد . تمام جستجوي دل، سوا´ل بي جواب شد

  نوشته شده در  جمعه 1389/03/28ساعت   توسط باقری  | 

زن . سوال بی پاسخ من !!

حرف اول : در اين دنيا بهترين و قشنگترين موارد ،قابل ديدن يا لمس كردن نيستند ، بلكه با قلب حس مي شوند !  بهترين دوست ، اون دوستيه كه بتوني باهاش روي يه سكو ساكت بشيني و چيزي نگي و وقتي ازش دور مي شي حس كني بهترين گفته هاي عمرت رو با اون داشتي ! ... آره. ؟ راستی چرا دوستت میدارم ؟

يک پسر کوچک از مادرش پرسيد: چرا گريه ميکني؟


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 1389/02/27ساعت   توسط باقری  | 

دیروز . روزگاری که گذشت و امروز روزگار نیز ...

روزمره : کلاس اول راهنمایی..  هول هولکی یک چیزی می خورم مامان از تو اتاق داد میزنه: حواست رو جمع کن. میزنم بیرون. امروز اوضاع خوبه. فارسی داریم، جغرافی و زنگ آخر هم ورزش. تمرین هم نداشتیم واسه نوشتن. بجز چند تا سئوال جغرافی که زنگ تفریح ردیفش می کنم. تو همین احوال میرسم مدرسه. ناظم میکروفون رو میگیره و شروع می کنه: اینجا دیگه دبستان نیست، با شما هستم که تازه اومدید راهنمایی. ننر بازی نداریم. تعارف با کسی نداریم. اینجا ناز نمی کشیم. وقتی میگم موهاتون رو با نمره چهار بزنید، یعنی با نمره چهار، نه با هشت، نه با قیچی نه با هیچ زهرمار دیگه، فقط با چهار. مفهومه؟ پیراهن آستین کوتاه نداریم. وقتی میگم شلوار لی نپوشید، یعنی هیچ مدل شلوار لی نپوشید. هی نیایید از من بپرسید: آقا این خوبه؟ آقا اون خوبه؟ همین الان بگم، کم می کنم از انضباط. آخر سال نیایید التماس. توی راهروها و کلاسها مثل آدم برید و بیایید. صدای حیوون هم از خودتون در نیارید. آروم باشید... اوهوی الاغ، واسه تو دارم حرف میزنم. یک دفعه میکروفون رو پرت می کنه رو زمین. بلندگو سوت میکشه. بدو بدو میاد توی صف و با پس گردنی یکی از سومی ها رو میکشه بیرون. برو دم دفتر تا تکلیفت رو همین امروز روشن کنم. دوباره برمیگرده پشت تریبون و صف ها رو میفرسته سر کلاس.خیالم راحت میشه که دیگه امروز خبری نیست. دارم تند تند .......


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه 1388/11/26ساعت   توسط باقری  | 

جهان سومی ؟!!

ویژه: بعضي سوختن ها جوري هستند که تو امروز ميسوزي، اما فردا دردش را حس ميکني...داستان کيفيت زندگي و "رشد" آدمها در جاهايي که " جهان سوم" ناميده ميشوند، مثل همين جور سوزش هاست ...از هر دوره که ميگذري، ميسوزي و در دوره بعد دردش را ميفهمي...
شادي ها و دغدغه هاي کودکي ما : در همان گوشه دنيا که "جهان سوم " ناميده ميشود، شادي هاي کودکي ما درجه سه است ، ولي دغدغه هاي ما جدي و درجه يک... شادي کودکيمان اين است که کلکسيون " پوست آدامس" جمع کنيم...يا بگرديم و چرخ دوچرخه اي پيدا کنيم و با چوبي آن را برانيم... توپ پلاستيکي دو پوسته اي داشته باشيم و با آجر، دروازه درست کنيم و در کوچه هاي خاکي فوتبال بازي کنيم... اما دغدغه هايمان ترسناک تر بودند...اينکه نکند موشکي يا بمبي، فردا صبح را از تقويم زندگي ات خط بزند... اينکه نکند "دفاعي مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود يا تو را يتيم کند.....
از ديفتري ميترسيديم... از وبا.... از جنون گاوي..... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بين انگشتان دستمان که تلافي حرفهاي ديروز صاحبخانه به معلممان بود... تکليفهاي حجيم عيد ... يا کتابهايي که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار ميداد...
شادي ها و دغدغه هاي نوجواني ما: دوره اي که ذاتا بحراني بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آين دوره، شادي هايمان جنس " ممنوعي" دارند... اينکه موقتي عاشق شوي...دوست داشتن را امتحان کني... اينکه لبت را با لبي آشنا کني... اما همه اين شادي ها را در ذهنمان برگذار ميکرديم...در خيالمان عاشق ميشويم...همخوابه ميشويم...ميبوسيم... کلا زندگي يک نفره اي داريم با فکري دو نفره.... اين ميشد که ياد بگيريم "جهان سومي" شادي کنيم... به جاي اينکه دست در دست دخترک بگذاريم،او را ...با او قدم نزنيم و فقط دنبالش کنيم...يا اينکه نگوييم" دوستت دارم" و بگوييم " امروز خانه خالي دارم"
در عوض دغدغه هايمان بازهم جدي هستند...اينکه از امروز که 15 سال داري، بايد ........

به خاطر و برای تو نوشتم که دوستت دارم) کین درد مشترک جداجدا درمان نمیشود.


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه 1388/09/13ساعت   توسط باقری  | 

آه از این خرداد و وای بر این خرداد..!!

 حماسه / فاجعه .. دوم خرداد ، سوم خرداد، ماه خرداد، شاديها و ناكاميها ، چهاردهم ، پانزدهم و خردادماه ! ۲۲ خرداد !!!

دوم خرداد، چه آن را چنان که بزرگان گفته اند حماسه بخوانيم و چه آن طور که کوچک ترها پنداشتند فاجعه بدانيم، دو راز در خود داشت که حفظ آن بی توجه به اين که نمايندگان آن جنبش در دولت و مجلس کار خود را درست انجام دادند يا نه، بايد از آن پاسداری کرد. رازهائی که متعلق به مردم است و از سرمايه مردم نمی توان خورد. اهميت صندوق رای و لبخند. اين که در ده سال گذشته بر سر اصلاحات و نمايندگانشان در حکومت چه آمد؟، بر دانشجويان سخت گذشت و يا خوش؟ ، بر روزنامه و روزنامه نگاران چه گذشت؟، در بستر سرنوشت ايرانی خير بود يا شر؟، همه به کنار. اما آن چه را نمی توان به کنار نهاد همان صندوق رای و لبخندست. و همان صندوقی که چون دیروزمان برون آمد از آن . ، امروزمان نیز . اما آن کجا و این کجا؟ هر چه که بود آوازی بود بی صدا!! و امروز که هوی آن های را به وضوح میبینم و دروغ و فریب بر شانه های خسته این ملت نشسته . زاغانی که بر قدرت و سلطه چنگ زده اند و دزدی و بی حیایی در قامت مظلوم نمایی و دین مداری سینه پر درد این ملت را خراشیده. بر خرداد و صندوق رای می اندیشیم. ....... و سوم خرداد، شكوه آزادگي و استقلال و عزت ايران اسلامي، خرمشهر و باز امان از خرداد، و همیشه خرداد و دوباره يك انتخابي ديگر براي عدالت و فقر ستيزي ، يك هدف و نه شعار ، از ابتداي انقلاب. و آن جا که نه فتح خاک کردیم ، بلکه فتح ارزشها را. و جایی که خدایی یزرگ و دستی غیبی خرمشهر را آزاد کرد.

 ما وفوتبال ...... اينك به پایان فوتبال و لیگ برتر رسيديم. به جايي كه  یک سال براي رسيدن به آن انتظار كشيدیم و حالا انتظار به پايان رسيد. هواداران تیمهایی که عاشقانه، خندان و مستانه از قهرمانی - به روياهايشان می رسند و همه جا مملو از هيجان . جایی که نفسها در سینه حبس شده است. یک لحظه ، برابر است با رسیدن به عرش و تمام بلندیها و غرور و یا رسیدن به فرش و تمام آوار دشنامها و حسرتهای هواداران . همه چیز در خرداد ماه به وقوع میپیوندد حتی قهرمان باشگاههای اروپا. نابودی و یا سربلندی . همه و همه در خرداد ماه است و امان از خرداد. و بوی تعفن سیاست بازی و بد اخلاقی  و دلال بازی بر روح ورزش چمباته زده است . !

 انتظار فرج از نيمه خرداد كشم ....... حكايت خرداد حكايت عجيبي است. حكايت حرفها و دردها، غم ها و شاديها. امان از اين خردادماه و از غم اين خرداد. 14خرداد ، 15 خرداد و... قيام و رحلت، چه نمايه زيبايي از ملكوت و چه حكمتي از جبروت. قيام مردمي مسلمان و آزاديخواه. و باز در خرداد سفر يك مسافر بزرگ و رحلتي رويايي از بزرگ مشرق، او كه روح بلند مردم بود.خميني . آه از اين خرداد ، واي از اين خرداد.

 شبهای امتحان ...... خردادماه و شبهاي امتحان، براي يك سال تلاش و سياه كردن كاغذها ، براي يك سال تحصيلي ، دير و زود كردنها، غر زدنها و غر شنیدنها. ... بوي تقلب بچه ها و سالن امتحانات مدارس، بوي گرماي تابستان و كلاسهاي خالي. ......... حكايت خرداد حكايت عجيبي است. شبهاي امتحانات ، مدارس با تمام دلهره ها و اضطراب خانواده هاي ايراني ، همه در خرداد ماه و كمي بعدتر كنكوري براي عذاب نسل جوان و ... ..نکته : چه قبول .چه مردود ، زندگی در ماوراء امتحانات هم وجود دارد. ندارد .؟

 شهادت . درگذشت.؟! ....... زهرا(س)، زهراست. و در این خرداد شهادت بانوی اول آسمان و زمین. حضرت فاطمه زهرا. باز هم غمها و دردها . ضجه هاو فهم ها و درسها و رازها. و باز هم در این خرداد. امان از خرداد.......... و باز معلم بصیرت. معلم شریعت. درگذشت دکتر علی شریعتی. خدايا ، به هر که دوست مي داري بيآموز که عشق از زندگي کردن برتر است و به هر که دوست تر مي داري بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است....

 و حالا. خرداد ۸۸ ........ فرجام آخر  - رنگهای سبز - رنگ امید و پرچمهای و مچ بندهای سبز - و هنوز فریاد آزادی - عدالت - قانون. وعده ها به خرداد رسید . به نیمه خرداد. و انتظار فرج باز از نیمه خرداد کشیم !!  .......... باران به کویر آمد .

حرف آخر .. سراب. ........ از آن زمان كه آرزو، چو نقشي از سراب شد . تمام جستجوي دل، سوا´ل بي جواب شد . نرفته كام تشنه اي ، به جستجوي چشمه ها . خطوط نقش زندگي ، چو نقشه اي بر آب شد .چه سينه سوز آه ها، كه خفته بر لبان ما. هزار گفتني به لب، اسير پيچ و تاب شد. نه شور عارفانه اي، نه شوق شاعرانه آي. كلام عاشقانه ام ، كتاب در كتاب شد. نه فرصت شكايتي ، نه قصه و روايتي. تمام جلوه هاي جان، چو آرزو به خواب شد. گاه منتظر به در، نشست و عمر شد به سر. نيامدي به خود دگر، كه دوره شباب شد.بيشترمواقع اين شعر روبا خودم زمزمه ميکنم.خيلي دوستش دارم.

 حرف آخر آخر.. .  ایران که همه درد است محتاج یکی مرد است آن درد نشان آمد - آن مرد دلیر آمد - سرد است همه دلها - خشک است همه جانها - در عالم بی ابری - باران به کویر آمد.

  نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/11ساعت   توسط باقری  | 

رده بندی دانشگاه ها: رتبه 54 ایران، میان 55 کشور جهان

در حالی که  صادق واعظ زاده معاون علمی و فناوری رئیس جمهوری اعلام کرده ایران با چاپ 14 هزار مقاله بین المللی به رتبه 25 علمی در جهان رسید، «جمهوریت» خبر داد جدیدترین رده بندی منتشرشده توسط سایت وبومتریکس، با قرار دادن دانشگاه تهران در مقام 990 میان برترین دانشگاه های جهان، ایران را پنجاه وچهارمین کشور برتر دنیا میان 55 کشور به لحاظ دانشگاه ها معرفی کرده است. در این رده بندی که بر مبنای اطلاعات وب سنجی سال 2008 ترتیب داده شده است، ایران با داشتن فقط یک دانشگاه در میان 1000 دانشگاه برتر سال 2008، در مقام 54 جا خوش کرده است. بر این اساس دانشگاه تهران با قرار گرفتن در رتبه 990، نام ایران را در میان 57 کشوری قرار داده که حداقل یک دانشگاه زیر رتبه 1000 دارند.  بر این اساس کشورهایی چون عربستان و ترکیه که از آن به عنوان اصلی ترین رقیب علمی ایران در منطقه یاد می شود، به ترتیب در رتبه های 35 و 31 قرار گرفته اند. سایت وبومتریکس «دانشگاه پادشاهی عربستان» را در رتبه 292 و «دانشگاه فهد» را در مقام 302 رده بندی خود قرار داده است. دانشگاه خاورمیانه ترکیه نیز در این رده بندی در مقام 428 نشسته و بعد از آن 9 دانشگاه دیگر این کشور رتبه زیر 1000 به دست آورده اند. از این میان سه دانشگاه کشور ترکیه، رتبه زیر 500 را از آن خود کرده اند.
سایت وبومتریکس که کیفیت تولیدات علمی الکترونیکی و سایت دانشگاه ها را ملاک خود قرار داده است، بعد از دانشگاه تهران رتبه ای بهتر از 1715 برای دانشگاه های ما قائل نشده است. دانشگاه اصفهان پس از دانشگاه تهران در این رتبه قرار گرفته است و دانشگاه علوم پزشکی تهران و دانشگاه صنعتی شریف رتبه ای بهتر از 1793 و 2256 به دست نیاورده اند.
سال 2007 دانشگاه تهران در این رده بندی عنوان 1024 را از آن خود کرده بود و در جایگاه بهترین دانشگاه ایران در این رده بندی قرار گرفته بود.
در همین حال سایت های معتبر QS هم در آخرین رده بندی خود دانشگاه تهران را در میان 500 دانشگاه برتر جهان قرار داد. این رده بندی که تولیدات علمی غیرالکترونیک را هم مدنظر خود دارد، با قرار دادن دانشگاه تهران در مقام 485 وضعیت بهتری را برای معتبرترین دانشگاه ایرانی فراهم کرد. در این رده بندی دانشگاه شریف هم در جایگاه 486 قرار گرفت. با اینکه تعیین رتبه علمی کشورها در دنیا بر اساس معیارهای مختلف صورت می پذیرد اما مسوولان وزارت علوم همواره با اکتفا به بهترین آمار ارائه شده، سایر آمارهای مرتبط در این زمینه را در نظر نمی گیرند و آمار دیگری ارائه نمی کنند. این در حالی است که بنا بر آخرین ادعای وزارت علوم ایران با تولید 13هزار و 500 مقاله نمایه شده در ISI در مقام بیست وچهارمین کشور علمی دنیا قرار گرفته است.

تصاویر برهنه دلیل استعفای سیاستمدار زن مالزی

یک سیاستمدار زن مالزی از حزب مخالف دولت، پس از انتشار عکس های برهنه از او در گوشی های موبایل، کناره گیری کرد.الیزابت ونگ، یکی از فعالان ارشد حقوق بشر مالزی، دولت این کشور را در انتشار این تصاویر مقصر دانست. این حدس و گمان در روزنامه ها مطرح شده که این عکس ها را دوست پسر سابق این سیاستمدار گرفته است. الیزابت ونگ به عنوان یک زن مجرد در جامعه سنتی مالزی به دلیل استقلال خود مورد انتقاد مردان سیاستمدار قرار گرفته است.خانم ونگ که ۳۷ سال دارد در یک کنفرانس مطبوعاتی گفت: می خواهم اعلام کنم که به عنوان یک زن و یک فرد مجرد، از جنسیت خودم شرمنده نیستم.او افزود: من هیچ قانونی را زیرپا نگذاشته ام و بر سر این اصل اولیه ایستاده ام که در یک دموکراسی، هر کس حق دارد حریم خصوصی داشته باشد.

وجود 90 هزار مبتلا به ايدز در كشور

دبير كميته ايدز كشور گفت : براساس سنجش از طريق فرمول هاي علمي و شناسايي رفتارهاي پرخطر 80 تا 90 هزار مبتلا به مثبت در HIV مثبت در كشور وجود دارد .

شما چی فکر میکنید؟ ایا ایرانیان در اوهامند؟

  نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت   توسط باقری  | 
 

انسان همان است كه مي انديشد

۱. هزاران ستايش و سلام بر اميري که مي‌گفت:« چون فرمان‌تان دادم در مقامِ اجرا چون‌و‌چرا کنيد و هرگز مگوييد مامورم و معذور.» تحسين و شگفتي ما نثارِ آن مردِ بيمارِ نابهنجار باد، آن ديوانه‌ي خون‌آشامِ روزها، و درهم‌شکسته‌ي مستاصلِ شب‌ها. درود بر آن فرمان‌دهنده‌ي بزرگ، حتا اگر او خود در مقامِ مامور و سرباز هرگز بدين فرمانِ خود پاي‌بند نبود آيا انسانها ميتوانند به آرزوهايي كه در سر ميپرورانند دست يابند و يا اين رويا ها به مرور زمان از ذهن ما پاك ميشوند و دست نيافتني ميمانند؟


۲. حتا از ميانِ پُردل‌ترينِ کسانِ‌مان، چه‌اندک‌اَند آنان که دانايي خويش را تاب توانند  .....................    

     ۳.بسياري از انسانها در روياهاي خود تا عرش پرواز ميكنند اما در سفر واقعي دنيا از آرزوها و تمايلاتشان محروم ميمانند؟ اغلب ما انسانها براي توجيه عقب ماندگي و عدم موفقيت هاي خود دلايلي داريم كه در واقع بهانه هايي بيش نيستند.آيا اين جملات برايتان آشنا نيست؟
«من مريضم» «من خيلي زشتم» «من خيلي چاقم» «من آدم بي دست و پايي هستم» «من يك آدم شكست خورده ام»
در اكثر موارد علت ناكامي هاي ما استفاده مكرر از اين جملات مخرب است.حقيقت اين است كه ما از شكست خوردن ميترسيم. از تلاش كردن و موفق نشدن ميترسيم.بسياري از ما انسان ها جرأت داشتن و انجام دادن و يا بودن آنچه كه ميخواهيم را نداشته ايم.
همه ما بهترين چيز را ميخواهيم. شايد به دنبال پول بيشتر هستيم-شايد شغل بهتر ميخواهيم-. چه بسا در زندگي به دنبال يك عشق راستين هستيم و ......هزاران چيز ديگر.مژده اين كه همه اين ها دست يافتني اند.تنها چيزي كه نياز داريم غلبه بر ترس ها و استفاده از نيروي اعجاز آميز تفكر براي رسيدن به اين هدفهاست. مشكلات ميتوانند سرمايه هاي ما باشند... نمیتوانند؟! هان؟


۴. کاش مرا می بوسیدی . و دیگر هیچ . چشمهام را آن گاه خودم می بستم. می بستم.

۵. دیوانه ام آیا ؟ تو چرا میخندی؟!

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/16ساعت   توسط باقری  | 

 سه گانه ای برای این روزهایم . دوباره.

● هوای دبش پاييز !

هواي دبش پاييز صورتم را تازه مي كند/ دست گرم نازنین یارم يخ هاي دلم را آب مي كند .جمع دوستانم ، اميدوارم مي كند .همه و همه را به پشيواز هواي دبش پاييز ، فرا ميخوانم .صورت هامان را هواي دبش پاييز تازه مي كند ./كاش همه مثل اكنون من ، بالا بوديد .بالا و بالا...!!و من سرمست و حیران.

هواي دبش پاييز خاصيتهاي زيادي دارد ./عرق كشمش خوب ، اين روزها معني متفاوتي دارد ، امتحان كنيد .پاييز است و فصل فرو شدن ،فروشدني براي .......... .!! اووه خدای من

اي همه ي ما ،هواي دبش پاييز ، رايگان موجود است ،آيا هنوز كسي هست كه پنجره اش بسته باشد ؟

هواي دبش پاييز را نبايد از دست داد .كاش هميشه ، اينجائي كه الان هستم - بودم ، بالا ، بالا ، بالا.. و جاي شما خالي ، همين .تا بعدهاي خيلي بهتر.

ضايعهروي تابلويي ديديم نوشته اند : ضايعات شما را خريداريم - هرچه فكركرديم ما چه ضايعاتي داريم كه بفروشيم ؛ ديديم چيزي نداريم غير از عمري كه ضايع شده است .

آزادی؟!!مردمان چنان ابله‌اَند که بر اثرِ اشتياقي که به آزادي عقيده و آزادي سياسي دارند حقيقتِ نهفته در قدرت را از ياد مي‌برند. می برند! می برند! دریافتید این سخنم را نازنین من.؟

  نوشته شده در  جمعه 1387/09/08ساعت   توسط باقری  | 

   مرا بازنده نکنید . آس دل هنوز باقیست.

۱. کارتها را که پخش ميکنند ، آس دل به من مي افتد ، ميگذارمش کنار ، و شروع به بازي ميکنم.
متقلب شناخته ميشوم ، و مرا بازنده ميکنند ، آس دل را ازم ميگيرند.
کارتها را باز پخش ميکنند ، ميدانم خواهم باخت .....  بازي ميکنم ، بي تفاوت . مي بازم، آس دل هنوز باقي مانده است.

۲. هيچم پوچم

مي خواهم اقرار كنم / آنروز كه دستانم را در دستان گرمت مي فشردي / من تورا باور نكردم........ و امروز ! كه در غربتكده ي زمين به خود مي نگرم مي بينم كه چقدر دستهايم بي كس و تنها مانده اند.و چقدر افكارم در بيهودگي زندگي از رنج خستگي پوسيده است و چقدر نگاهم به سمت افقهاي ديرورز حسرت زده مانده است.......!! اينك / تمام فرصتها گذشته است ............. و من !... ومن - بي ان كه - يك بار ديگر طلوع خورشيد را در سپيده دمان سرمستي ام نظاره گر باشم............و گرماي خورشيد را بر پوسته ئ يخ زده ئ زندگيم حس كنم در عمق سرد زمين فرو مي افتم / و خستگي بر شانه هايم سنگيني مي كند ... چون كوله باري بيهوده كه مسافر راه ، جز كشيدنش راهي ندارد!........

و هيچ راه گريزي نيست / جز رفتن و رفتن ....باور كن هيچ راهي نيست ...ومن ...شمارش معكوس را براي رسيدن به پايان راه آغاز كرده ام .... و زندگي را مي خندم ! و شيدايي را به رخ سرنوشت مي كشم.

  نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت   توسط باقری  | 
 

نُشخارِِ آسوده‌گي

پيرزن مدت‌ها بود که در حالِ اغما بود. شايد نود سالي داشت. همه منتظر بودند که زودتر بميرد و آسوده بشوند. آخر براي چه زنده باشد؟ جز زحمت مگر چيزي داشت. دختران‌َش با هم زير لب صحبت مي‌کردند. پسران‌َش تند تند قدم مي‌زدند و گاهي به هم نگاهي مي‌انداختند. پيرزن به هوش آمد. نگاه‌َش ناآرام بود. ديگر کسي را نمي‌شناخت. دخترش بالاي سرش رفت تا ببيند که آيا زنده است و وضع‌َش چه‌گونه است. پيرزن او را ديد. و نشناخت. شروع کرد به التماس و زاري. «ترا به خدا تقصير من نبود. من نمي‌دانست‌َم که آبستن‌َم! بچه‌اَم کو؟ آيا سرِ زا مُرد؟ چه شد؟ بچه‌اَم کجاست؟ » دخترش باز گشت و به برادران و خاهران‌َش چنين گفت: « زنک ديوانه شده است. خَلاص‌َش کنيم وگرنه دردسرش حالا حالاها دامن‌گيرِ ماست.» و روسري پيرزن را به دورِ گردن‌َش پيچيدند و از دو طرف آن‌قدر کشيدند تا جان‌َش به در آمد. پيرزن را کشتند. مادرشان را کشتند. مادري که حاضر بود بميرد و فرزندان‌َش آسوده باشند، مُرد تا فرزندان‌َش آسوده شوند. آن‌گاه فرزندان‌َش آسوده شدند و به نُشخار کردنِ آسوده‌گي مشغول گشتند. هم‌چون ديگر آدميان بر پهنه‌ي زمينِ بزرگي که آفريدگارِ بزرگ آفريد.بر نشخار کردن روزگار . بر نشخار کردن. دریافتی این سخن را عزیز جان من ؟!!دوستت دارم تو را که خواندی و اندیشه کردی .بوسه من برای تو.

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/24ساعت   توسط باقری  | 
 

تو چقدر مهربانی ای همسایه!

* نا مهربانی ها را با مهربانی پاسخ می دهی . درسته ؟
* به چهره های عبوس و اخمو لبخند هدیه می دهی . یادته؟
* فریادهای حاکی از عصبانیت را با صدای بلند سکوت ، خاموش می کنی. چه سکوتی!!
* در تمام کارهایت فقط به خدا توکل می کنی . اووووه!
* هر روز صبح تصمیم می گیری بهتر از دیروز زندگی کنی . مگه نه؟
* ایمان داری که خواستن ، توانستن است. داری؟
* برای کمک به دیگران سر از پا نمی شناسی . آره؟
* همیشه به خیر و صلاح مردم کار می کنی . میکنی .مگه نه؟
* برای بد خواهانت برکت می طلبی . اونم چه جوره شم..
* برای کوچکترین نعمتها هم خدا را شکر می کنی ( می دانم که هیچ نعمتی را کوچک نمی دانی )
* از عزیزان از دست رفته به نیکی یاد می کنی .اگه چیزی برات بزاره و بره . اوهوم.
* وقتی که میشنوی شخصی پشت سرت بد گویی کرده است ، تمام صفات خوب آن شخص را برای همه می گویی . چه جورم!

۲ .زار مي زنم .گريه مي كنم . اين كار من است.و اصلا به علت اشك هايم فكر نمي كنم .اين كار من نيست.

۳.. اگر « مرگمان » هم مانند « تولدمان » سبب خوشحالي ديگران شود ........ ؟؟؟ !!!!!

  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت   توسط باقری  | 

حرف آخر:
بنشین، مرو، چه غم كه شب از نیمه رفته است ...بگذار تا سپیده بخندد به روی ما
بنشین، ببین كه دختر خورشید "صبحگاه" .... حسرت خورد ز روشنی آرزوی ما
بنشین، مرو، هنوز به كامت ندیده ایم ... بنشین، مرو، هنوز كلامی نگفته ایم
بنشین، مرو، چه غم كه شب از نیمه رفته است .... بنشین، كه با خیال تو شب ها نخفته ایم
بنشین، مرو، كه در دل شب، در پناه ماه .... خوش تر ز حرف عشق و سكوت و نگاه نیست
بنشین و جاودانه به آزار من مكوش .... یک دم كنار دوست نشستن گناه نیست
بنشین، مرو، حكایت "وقت دگر" مگوی .... شاید نماند فرصت دیدار دیگری
آخر، تو نیز با منت از عشق گفتگوست .... غیر از ملال و رنج از این در چه می بری؟
بنشین، مرو، صفای تمنای من ببین .... امشب، چراغ عشق در این خانه روشن است
جان مرا به ظلمت هجران خود مسوز .... بنشین، مرو، مرو كه نه هنگام رفتن است!
اینك، تو رفته ای و من از راه های دور .... می بینمت به بستر خود برده ای پناه!
می بینمت - نخفته - بر آن پرنیان سرد ..... می بینمت نهفته نگاه از نگاه ماه
درمانده ای به ظلمت اندیشه های تلخ .... خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز
یاد منت نشسته برابر - پریده رنگ - ....... با خویشتن - به خلوت دل - می كنی ستیز

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/14ساعت   توسط باقری  | 
 

                   خوشتر آن باشد كه سر دلبران ... گفته آيد در حديث ديگران

 

روزي روزگاري درس جامعه شناسي را تند تند ورق ميزديم و مفاهيمش را در نگاه تاسف بار خويش در اين « كشورشهر» ايران مزه مزه در زير لب به تفسير و تصوير ميپرداختيم كه آخر ما و من كجا و ديگران كجا.؟!!

اين درد پر غصه مردمان ماست يا لغو سخن در كلام ما يا درد بي دري از بي فريادي ادماهاي روزگار .آن چه برون طراوت ، گويند همان در اوست . مگه نه؟ بي تعصب و بي توجه و با تامل و با تعمق بر روزهاي بيهوده جامعه و بر افكار بي پاسخ مردمان جامعه ايراني  و از منظر جامعه شناسي  تفسير اين « پيامكها» ي شايد تكراري ، با تو كه خود ميخواني و خود بهتر ز من ميفهمي ...شوخی تا چه حد در شان ما ایرانیهاست. ؟

 

 

- وطن يعني صف نون و صف شير .. وطن يعني همش درگير و درگير .. وطن يعني همين بنزين ، همين نفت .. همين نفتي كه توي سفره ها رفت .. وطن يعني ...

- يكسال پيش : نرخ جديد مهريه اعلام شد: 1386 ليتر بنزين.!!

- از حاج آقايي پرسيدند: بي معرفت كيست؟ گفت: آن كس كه چشمك بزند و شماره ندهد ! آن كه شماره بگيرد زنگ نزند ! آن كه پيامك بگيرد و جواب ندهد.

- وزارت ارشاد به دلايل زير شعر اتل متل توتوله رو غير مجاز اعلام كرد!! استفاده از كلمات ركيك مثل شير و پستان! صدور شير به هندوستان !ترويج بي حجابي!! شعر اصلاح شده: اتل متل صلوات .گاو حسن زده قاط. هم دست داره هم آستين.شيرشو بردن فلسطين. بگير زن مسلمان .از حزب الله لبنان. اسمشو بزار حليمه .كه چادرش ضخيمه !!

- خداوندا اگر روزي بشر گردي .ز حال ما با خبر گردي. پشيمان ميشوي از قصه خلقت. ازين بودن ازين بدعت. خداوندا نميداني كه انسان بودن و ماندن درين دنيا چه دشوار است و چه زجري ميكشد آن كس كه انسان است و از احساس سرشار است.

- محمود به هسته اي رسيدي خوش باش. يك هاله به دور كله ديدي خوش باش. بنگر كه كشيده نرخها سر به فلك. بر قامت اقتصاد .... خوش باش!!

- قلب دختا مثل قبرستونه! هر كي ميره توش ديگه بر نميگرده .! ولي قلب پسرا مثل هتل پنج ستارس.! معلوم نيست كي ميره !! كي مياد!! البت كه اين روزا قلب دخترا از پسرا سبقت گرفته.!! نگرفته به خدا؟

  

    جامعه. هنجارها. صفاييه!!

 

     - حرف آخر.: هر كودك با اين پيام به دنيا مي آيد: خدا هنوز از انسان نا امید نشده است.!!! آره باباجون.

 

  نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت   توسط باقری  | 
 

شرمساری برای ایرانیان  (۲)

نيمه دهه ۷۰ پررونق ترين سال های فعاليت عاملان سقط های غيرقانونی بود. اخبار گفته و ناگفته حکايت از آن داشت که در اغلب شهرها مکان هايی مخفی، چهره های مخفی تری را در خود پنهان کرده که با احتساب تمام احتياط های لازم از بروز علنی شدن فعاليت ها، حداقل روزانه سه زن را در تهران کورتاژ می کردند. اين چهره های مخفی الزاما پزشک و متخصص و جراح زنان نبودند. در موارد بسياری شنيده شد که دانشجويان سال های سوم و چهارم پزشکی، پرستارها، ماماها، تزريقاتی ها و حتی افرادی که به دليل تخلف از قوانين پزشکی در استفاده جعلی از عنوان پزشک تحت پيگرد قانونی بودند مبادرت به سقط جنين می کردند. هرچقدر فعاليت اين افراد زيرزمينی و مخفی بود، مراجعان، ناشناخته تر بودند و البته تنوع چهره مراجعان هم محدودتر. درصد عمده زنانی که به سقط جنين غيرقانونی متوسل می شدند، دختران و زنانی بودند که به دليل روابط نامشروع پيش و پس از ازدواج نمی توانستند برای حضور سئوال برانگيز يک موجود ناخواسته، پاسخی به جامعه پيرامون خود بدهند، بنابراين به محض بروز نخستين نشانه های بارداری اقدام به کورتاژ می کردند. اما درصد بسيار محدود و قليلی هم زنان شوهرداری بودند که به سبب بارداری ناخواسته از يک سو و منع قانونی سقط جنين در بيمارستان ها و مطب ها که پيگيری مجوز قانونی آن بسيار نفس گير بود، دست به دامان عاملان کورتاژ غيرقانونی می شدند. البته در همان سال ها و هنوز هم، بعضی از متخصصان بيماری های زنان، با عناوين متفاوتی غير از کورتاژ در مطب يا بيمارستان محل کار خود، سقط جنين را انجام می دهند که فقط برای مشتريان آشنا و مطمئن صورت می گيرد. اما در آن سال ها، از آنجا که حتی اين متخصصان هم از عواقب برملا شدن عمل غيرقانونی خود وحشت داشتند، يا از پذيرفتن بيمار سرباز می زدند يا رقم های هنگفتی برای عمل مطالبه می کردند که در هر دو صورت و به خصوص به دليل دوم، از آنجا که دستمزد عاملان غيرمتخصص هم به مراتب کمتر از پزشکان بود، مراجعان، ناگزير عامل غيرمتخصص را به پزشک ترجيح می دادند. هرچندکه انجام سقط جنين توسط پزشک متخصص زنان خطرات به مراتب کمتری داشت و اين متخصصان صرفنظر از آن که يک عمل غيرقانونی انجام می دادند، از احتياط ها و ضرورت های لازمه هر عمل جراحی کوتاهی نمی کردند. اما دليل ديگری هم می توانست زنان را ترغيب کند که خطرات سقط جنين غيرقانونی را به عواقب اجتماعی آن ترجيح بدهند و آن سرعت بسيار بالای عمل سقط جنين بود که به گفته يکی از همين افراد به سرعت يک چشم بر هم زدن بود. ماهيت و عمل غيرقانونی هم ايجاب می کند که بی سروصدا، مخفيانه و با کمترين نمودهای علنی صورت پذيرد. به جز درصد کمی از مراجعان که زنان شوهرداری بودند که به دليل بارداری ناخواسته، فرصت ناکافی برای کسب اجازه قانونی، و ناتوانی از پرداخت دستمزد هنگفت پزشک و هزينه بيمارستان به اين افراد غير متخصص مراجعه می کردند، درصد عمده شامل زنانی بود که علنی شدن روابط نامشروع، به خودی خود می توانست عواقب زيانباری را متوجه آنان کند چه رسد به آن که اين روابط منجر به بارداری و تولد يک موجود فاقد هويت هم بشود. مخفی گاه های سقط جنين سرعت و سکوت را پيشه می کردند. نسخه ای که برای مراجعان هم پيچيده می شد و به همين دليل تعداد پرونده های قضايی برای متخلفان اين عمل- عاملان و مراجعان- چندان زيادنيست زيرا معدود اتفاق می افتاد که مأموران بتوانند موفق به کشف اين مخفی گاه يا دستگيری عوامل سقط جنين بشوند. با وجود تراکم چشمگير تقاضا، هر لحظه و هر زمان ممکن نبود که بشود اثری از فعاليت های چنين افرادی به دست آورد. بيماران باوقت قبلی و معمولا در ساعت های پر رفت و آمد به دليل جلب توجه کمتر، مراجعه می کردند. زمان عمل بيش از يک ربع و زمان استراحت بيمار تا رفع علائم بيهوشی بيش از يک ساعت طول نمی کشيد و هيچ بيماری اجازه نداشت که بيش از اين در محل بماند. بيماران هيچ کدام با يکديگر مواجهه حضوری نداشتند و اگر هم داشتند، هيچ کدام نمی دانستند که ديگری برای چه کاری مراجعه کرده است. زيرا به افراد گفته شده بودکه مشکل خود را حتی از منشی و مستخدم آن محل هم مخفی کنند. دستمزدها معمولا به حساب بانکی يک اسم ناشناس واريز می شد و بنابراين تلاش برای زدودن و کم رنگ کردن هر نشانه ای از فعاليت های غيرقانونی صورت می گرفت. بنابراين در دهه ۷۰، از نمای بيرونی هيچ خانه ای نمی شد حدس زد که در پشت درهای بسته اش چه می گذرد. پديده دختران فراری تازه چهره نشان داده بود و اخبار، از رشد روابط نامشروع در ميان دختران مجرد يا حتی زنان شوهردار خبر می داد. می توان اين گمان را به يقين نزديک کرد که حداقل در هر منطقه تعداد چشمگيری از غيرمتخصصان سقط جنين غيرقانونی فعال بودند. شايد مناطقی از مرکز تا جنوب شهر هم می توانست تعداد بيشتری از اين مکان ها را در خود جای داده باشد چنان که تراکم فشرده جمعيتی در مرکز و جنوب شهر همواره پوشش مناسبی برای انواع بزهکاری ها و ناهنجاری های اجتماعی بوده است. اما از سال های پايانی دهه ۷۰، از رونق فعاليت گسترده اين شبکه در تهران تا حد چشمگيری کاسته شد. و اين کاهش نه به سبب نزول آمار بارداری های ناخواسته و نامشروع بود چنان که از همان سال ها اتفاقا رشد لاقيدی های اخلاقی چندان طعم گزنده ای داشت که مسئولان امور اجتماعی را وادار به پذيرفتن آمار تصاعدی مفاسد اجتماعی نسبت به سال های گذشته کرد. بلکه کاهش فعاليت به سبب حضور پديده جديدی بود که توجه مأموران را از مبارزه با عاملان سقط جنين جنايی منحرف کرد.

ورود داروهای سقط جنين به بازار مصرف داخلی، اتفاق تازه ای نبود. اين داروها توسط .....


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت   توسط باقری  | 

  از آن زمان كه آرزو، چو نقشي از سراب شد . تمام جستجوي دل، سوا´ل بي جواب شد

اینجا رو حتما بخونین .دوسش دارم . امان امان از این خرداد

  نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/13ساعت   توسط باقری  | 

اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ...!!!!

اگر تو بروی , که من میدانم باید بروی,دیگر چیزی در دنیا برای اعتماد کردن باقی نخواهد ماند.

تنها اطاقی تهی, پر از فضای خالی! مانند آن نگاه تهی که در چهره ات می بینم.

آیا اکنون که پشت می کنی, می توان به تو بگویم :

که تا سلام بعدی ذره ذره خواهم مرد؟

اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ....

اما اگر تو بمانی ، روزی را برایت خواهم ساخت که شبیه اش تاکنون نبوده و شاید دیگر نخواهد بود.ما در آفتاب خواهیم راند.

ما در باران خواهیم تاخت.و با درختان حرف خواهیم زد. و باد را پرستش خواهیم  نمود.

اما اگر تو بروی من درک خواهم کرد.پس به قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.

اگر تو بروی, دور شوی, دور شوی ...!!! برو بابا اصلا !

  نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت   توسط باقری  | 

 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

 

سردار رادان: “قرار گرفتن چکمه بر روی شلوار به دلیل نشان دادن بخشی از برجستگی بدن از مصادیق شرع است و تبرج به حساب می آید.”

آیتالله جوادی آملی: “دانشمندان فیزیک، شیمی، بارانشناسی و زمین شناسی بدون پسوند اسلامی نفهمند.”

حسنی، امام جمعه ارومیه: “اگر فرد مشرکی را وقتی فهمیدیم که واقعاً مشرک شده، باید او رابسوزانیم؛ اگر با گلوله هم بود اشکالی ندارد.”

امام جمعه شیراز: “گرانی خانه باعث شد جوان پاک ما به جای مسکن، دوست دختر و دوست پسر بگیرند.”

شکوفه گلخو، رییس دانشگاه الزهرا: “بدحجابی زنان موجب فعال شدن غده هیپوفیز مردان در تولید مثل میشود.”

قرائتی: “ما آخوندها همیشه مثل گاز اشک آور عمل می کنیم؛ فقط بلدیم گریه مردم را در آوریم.”

احمدی نژاد: “ما یک کشور آزاد هستیم.”

سید حسین مرعشی: “احمدی نژاد نه فقط معجزه هزاره سوم، که معجزه هزاره چهارم هم هست.”

امام جمعه تبریز: “علت زلزله اخیر تبریز، اظهارات اعلمی نماینده تبریز در مورد سیدالشهدا بود.”

آیت الله خزعلی: “حجاب موجب بالا رفتن معدل دانشجویان میشود.”

احمدی نژاد: “در ایران همجنسگرا نداریم.”


احمدی نژاد: “ایران قدرت اول جهان است.”

آیت الله حسنی: “اگر مومنین غسل جمعه را انجام ندهند مشکلات کمبود گاز مرتفع می شود.”

وزیر مسکن: “ساکنان شهرهای بزرگ امیدی به خانه دار شدن نداشته باشند.”

وزارت اطلاعات: “سنجابهای جاسوس در مرز دستگیر شدند.”

احمدی نژاد: نفت را سر سفره مردم می آوریم، … بعد از انتخابات: “نفت خوردنی نیست که سر سفره ها بیاوریم.”

الهام، سخنگوی (وقت) دولت: “نفت را سر سفره مردم نمی آوریم، بوی بد می دهد.”

مسئولین نیروی انتظامی در ملاقات با یک گروه از وزارت کشور آلمان آمادگی خود را برای تامین امنیت بازیهای جام جهانی (در آلمان) اعلام کردند.

اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه: “آلمانی ها اگر بشر بودند یک زن رقاص رئیسشان نمی شد.”

احمدی نژاد: ” اینها …. به اندازه بزغاله هم از دنیا فهم و شعور ندارند.”

علی لاریجانی در جریان رسیدگی به پرونده هسته ای ایران: “با شکلات راضی نمی شویم.”

لاله افتخاری، نماینده مجلس شورای اسلامی: “در سرزمین اسلامی نباید یک مریض زن بدست نامحرم مداوا شود.”

شکراله عطارزاده، نماینده مجلس هفتم: “کوندالیزا رایس یک پیر دختر امریکایی ولگرد است که ناکامی های جنسی وی موجب عقده شده است.”

سخنگوی دولت، پس از تصویب لایحه بودجه: “دولت مسئول گرانیهای سال آینده نخواهد بود.”

وزیر کشور (در مورد انتخابات): ” آنقدر که به فکر آفتابه لگن هستیم به فکر تقویت محتوای برنامه ها نیستیم.”

احمدی نژاد: “امریکا به ایران حمله نمی کند چون من مهندسم و مسائل را تحلیل می کنم.”

احمدی نژاد:یه دختر بچه دو ساله … زبونشنون اسپانیولیه .. یه نیگاه کرد به من، گفت: “این محموده ، این محموده.”

احمدی نژاد: “یکی از شخصیتهای شرق آسیا، از مسئولین درجه یک اومد به دیدن ما ..خلاصه حرفش این بود که اومده بود زنبیلش رو بذاره تو صف بگه ما مشتری شما هستیم.”

احمدی نژاد: “دختر ۱۶ ساله ای در خونه شون انرژی هسته ای را کشف کرده.”

حجت الاسلام و المسلمین مهدی پور، محقق و پژوهشگر مهدویت: “رواج بی بندو باری در یک جامعه باعث بروز زلزله می گردد.”

  نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/22ساعت   توسط باقری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM