تبليغاتX
صفاییه
 
عاشق نوشتنم . بعد از ترانه قلم يگانه ترين مونسم.
 

 

عاشقانه محرم .....

 

- فكر مي كنم كه عشق يك پرنده است .  يك گل است .  يك ترانه است .

يا كه خنده هاي كودكانه است  .  هر چه هست جاودانه است .

- فكر مي كنم كه عشق يك ستاره است ..  يا كه آفتاب ..  يا كه ماه ..  نه نه ....

عشق يك دل لطيف پاره پاره است.

- فكر مي كنم كه عشق مشعل است.

هر كجا كه هست روشني است ..  هر كجا كه نيست ..  سوت و كور و تيره است ..  باطل است . ...

زندگي بدون عشق مشكل است  . عشق روح مطلق است كامل است.

- فكر مي كنم كه عشق مذهب است. . آب و باد و خاك و خانه نيست ..  مكتب است.

عشق يك حقيقت است ..  اولين پديده ي طبيعت است ..  راز خلقت است ..  رمز غيبت است.

- فكر مي كنم كه عشق ..  يك گل شقايق است ..  فكر مي كنم خدا هم عاشق است.

عشق مرگ نيست  ..  زندگي است ..  سخت نيست ..  عين سادگي است.

عشق عاشقانه هاي باد و گندم است  ..  اولين پناهگاه كودكي ..  آخرين پناهگاه آدم است.

يا مسييح در درون مريم است.

فكر مي كنم كه عشق ..  روي نيزه هاي جهل يك سر بريده است .

يا كه زخم تير بر گلوي بريده است . عشق در نگاه تابناك يك زن اسير داغ ديده است.

يا كه بي دست ، مشك بر دهان ..  رها شدن ..  سوي دشمن است .

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت   توسط باقری  | 

 

درد بي دردي علاجش آتش است؟

 

مي گويند يک آقاي هشتاد و چند ساله اي ؛ بليطش هفتاد - هشتاد ميليون دلار برنده شده بود .
ازش پرسيدند : با اين پول ميخواهي چيکار کني . ؟؟
گفت : مي خواهم هزار تا توالت عمومي توي شهر بسازم !!
پرسيدند : توالت عمومي ؟؟ براي چه ؟؟
گفت: براي اينکه مردم بروند به اين شانس من
…….!!  آخر من در هشتاد و چند سالگي اينهمه پول را ميخواهم چيکار ؟؟

اين را گفتم تا خبري را برايتان بازگو کنم . اين خبر ظاهرا هيچ ربطي هم به اين لطيفه اي که برايتان تعريف کردم ندارد . در خبر ها خواندم که در قطر ؛ يک شماره تلفن - در واقع يک شماره تلفن همراه - به مبلغ ده ميليون ريال قطري ؛ يعني حدود سه ميليون دلار فروخته شد !!!خبر گزاري فرانسه مي گويد : اين تلفن همراه - يا بقول ايراني ها اين موبايل - که شماره اش 66-66- 666است در قطر شماره نادري بحساب ميآيد و هشت نفر از خر پولان قطري خواهان خريد آن بودند و براي خريد آن سر و دست مي شکستند.  سر انجام؛ اين تلفن؛ در يک حراج پر سر و صدا؛ به يکي از آن

 بي دردان خر پول به مبلغ سه ميليون دلار فروخته شد .
حالا چرا يک آدميزاد سه ميليون دلار بابت يک تلفن بي قابليت ميدهد؟ بايد گفت دارندگي و برازندگي !!!

 اين خبر را داشته باشيد تا خبر ديگري را به عرض شما برسانم  . صندوق کودکان سازمان ملل متحد ميگويد : در هر دقيقه ؛ ده کودک در جهان از گرسنگي ميميرند !! و پرسش من اين است : آن آقايي که سه ميليون دلار بابت يک تلفن همراه ميدهد ؛ نمي تواند اين پول را به همان کودکان گرسنه بدهد تا با لقمه ناني از چنگال مرگ بگريزند ؟؟

 مي بينيد که دنياي ما چه دنياي شگفت انگيز هشلهفتي است . حالا به خبر ديگري توجه بفرماييد : در تايلند ؛ يک فرستنده راديويي ؛ فقط براي سگ ها برنامه پخش ميکند !!
از اين فرستنده راديويي موسيقي خاص سگها پخش ميشود و مديران اين راديو از شهروندان تايلندي خواسته اند با استفاده از اين راديو اوقات خوشي را براي سگ هاي خود فراهم کنند .موسيقي خاصي که از اين فرستنده راديويي براي سگها پخش ميشود از صداي پارس سگان ساخته شده و در حال حاضر ده تن از دانشجويان مدرسه موسوم به " مدرسه تربيت سگها " کار رتق و فتق امور اين راديو را بعهده دارند و براي سگ ها موسيقي توليد و پخش ميکنند.  (روزنه)

به قول بابا طاهر :

 اگر دستم رسد بر چرخ گردون
ببينم اين چنين است و چنين چون ؟؟
يکي را ميدهي صد گونه نعمت
يکي را نان جو آلوده بر خون

 و حرف آخر اينکه : به گفته حضرت مولانا جلال الدين محمد مولوي : درد بي دردي؛ علاجش آتش است.

 

 

  نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت   توسط باقری  | 

 

نُشخارِِ آسوده‌گي !!!!

 

پيرزن مدت‌ها بود که در حالِ اغما بود. شايد نود سالي داشت. همه منتظر بودند که زودتر بميرد و آسوده بشوند. آخر براي چه زنده باشد؟ جز زحمت مگر چيزي داشت. دختران‌َش با هم زير لب صحبت مي‌کردند. پسران‌َش تند تند قدم مي‌زدند و گاهي به هم نگاهي مي‌انداختند. پيرزن به هوش آمد. نگاه‌َش ناآرام بود. ديگر کسي را نمي‌شناخت. دخترش بالاي سرش رفت تا ببيند که آيا زنده است و وضع‌َش چه‌گونه است. پيرزن او را ديد. و نشناخت. شروع کرد به التماس و زاري. «ترا به خدا تقصير من نبود. من نمي‌دانست‌َم که آبستن‌َم! بچه‌اَم کو؟ آيا سرِ زا مُرد؟ چه شد؟ بچه‌اَم کجاست؟ » دخترش باز گشت و به برادران و خاهران‌َش چنين گفت: « زنک ديوانه شده است. خَلاص‌َش کنيم وگرنه دردسرش حالا حالاها دامن‌گيرِ ماست.» و روسري پيرزن را به دورِ گردن‌َش پيچيدند و از دو طرف آن‌قدر کشيدند تا جان‌َش به در آمد. پيرزن را کشتند. مادرشان را کشتند. مادري که حاضر بود بميرد و فرزندان‌َش آسوده باشند، مُرد تا فرزندان‌َش آسوده شوند. آن‌گاه فرزندان‌َش آسوده شدند و به نُشخار کردنِ آسوده‌گي مشغول گشتند. هم‌چون ديگر آدميان بر پهنه‌ي زمينِ بزرگي که آفريدگارِ بزرگ آفريد.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت   توسط باقری  | 

 

اين داستان واقعي است :يک سانت اينور يا اونور!

آجودان رو به سرباز کرد : سرهنگ نيست . برو يک ساعت ديگر بيا .
سرباز مي لرزيد اما حالت صورتش چيزي نشان نمي داد .
: من بالاخره چه کار کنم ؟ بهداري گفته است بهتر است دکتر بيرون بروي . من پول ندارم چه کار کنم ؟
آجودان گفت : صبر کن . . . و به طرف اتاق معاون رفت . چند ضربه به در زد . دررا باز کرد؛ پاشنه هايش را به نشانه احترام به هم کوبيد : جناب سروان ، نامه اين سرباز را امضا مي کنيد ؟ بايد فورا برود بهداري .
- کدام سرباز ؟ چش شده ؟
: همان که دستش ........ بهداري گفته بايد قطع بشود !
- اه ! ...... بيچاره !
سروان پرونده هاي روي ميزش را جا به جا کرد . با ناراحتي به نامه الصاقي بر پرونده اي سفيد نگاه کرد : حالا که بايد قطع بشود بگذار خود سرهنگ بيايد امضا کند . بيشتر از يک هفته گذشته است . حالا که قرار است قطع بشود دو سانت اينور يا آنور !
!!!

 

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت   توسط باقری  | 

خبرگزاری ایرانیوز اعلام کرد از سوي حفاظت قوه قضاييه؛ مدير عامل و سردبير سياسي خبرگزاري ايرانيوز بازداشت شدند.

به گزارش ايرانيوز، نيمه شب گذشته ميثم زمان آبادي (مدير عامل) و محمد رضا زمرديان (سردبير سياسي) این خبرگزاری به دليل انتشار اخبار مربوط به حضور معاون رئيس جمهور در يكي از برنامه هاي كشور تركيه، از سوي حفاظت قوه قضاييه بازداشت شدند.

در همین حال خبرنگار فردا کسب اطلاع کرده که این خبرگزاری چند دقیقه از فیلمی را به نمایش گذاشته بود که در آن در حضور مشاعی معاون رئیس جمهوری، رقص زنان در جریان بوده است.

به گزارش خبرنگار فردا، غلامحسین زمان آبادی پدر میثم زمان آبادی، در گفت و گو با شبکه رادیویی گفت و گو ضمن تایید این خبر، اعلام کرد که cd این فیلم از طریق یکی از نمایندگان مجلس در اختیار ایرانیوز قرار گرفته بود و خبر این خبرگزاری درباره شرکت معاون رئیس جمهوری در این مجلس خلاف شئونات، کاملا صحیح و مستند است. وی تاکید کرد که این حق مسئول مربوطه است که در صورت اعتراض به این خبر، شکایت کند و ما نیز مدارک خود را در این زمینه عرضه خواهیم کرد.

غلامحسین زمان آبادی تاکید کرد که مسئولان نباید در مجالسی که خلاف شان نظام اسلامی است، شرکت کنند و الا رسالت رسانه ها، دادن اطلاعات درست به مردم است.

وی درباره نحوه بازداشت میثم زمان آبادی و همکارش توضیح داد که بعد از بازگشت مسئول یادشده، وی از مسئولان ایرانیوز دعوت به شرکت در یک جلسه دوستانه در دفتر کار خود کرد که در ساعت یک بامداد روز جمعه تشکیل این جلسه با حسن نیت پذیرفته شد اما متاسفانه این یک دام برای دستگیری آنان بود که هنوز هم در بازداشت به سر می برند.

  نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت   توسط باقری  | 

هر چهره اي با لبخند زيباست .هر پليسي نيز با لبخند زيباست. هر امر به معروفي نيز با محبت و صداقت نيز زيباست. حجاب نيز زيباست . نيست؟

  نوشته شده در  شنبه 1385/10/09ساعت   توسط باقری  | 

 

شش گانه اي براي اين روزهاي خاكستري

 

اول: مي شكنم . پژمرده مي شم . اگه چشماتو نبينم.با تو با تو اگه باشم . وحشت از مردن ندارم .

لحظه هام پر مي شه از تو . وقته غم خوردن ندارم.

 

دوم: دل آدما مثل يه جزيره ي دور افتاده مي مونه . اين كه كي واسه اولين بار پا به جزيره مي زاره مهم نيست . مهم اون كسيه كه هيچ وقت جزيره را ترك نمي كند .

 

سوم: احساس خوبيه وقتي يه نفر دلتنگ باشه .احساس بهتر اينه كه يه نفر عاشقت بشه .

اما بهترين احساس وقتيه كه يه نفر هيچ وقت فراموشت نكنه.

 

چهارم: احتمالا خبر داريد كه ما ! كه نه يعني دولت ايران و خب حتما با مردمش ديگه دچار( ت ح ر ي م) شده.البته ميگن كه ما مي توانيم . چي رو ؟ من كه نمي دونم . شعار دادنو / زير آب زنيو/ غيبت كردنو/ سي دي توزيع كردنو!! / گر و گر هواپيما و قطارو و... رو دچار سانحه كردنو / احترام به حقوق همديگرو ( شهروندي) / انرژي هسته اي براي صلحو ( تا حالا فكر مي كردم صلح نياز به گفتگو ، انسانيت ، گذشت و ... داره ) و اووه ..........!

البته مهم نيست. مهم حرف زدنه ! كه البت خيلي هم مفيده آقا . تو فقط بزن . هرچه قدر دوست داري حرف بزن . سيب زميني كيلويي چنده؟ هواييش كه دستامون نمي رسه!

پنجم : ما سرزمين خود را از پدرانمان به ارث نبرده ايم بلکه از فرزندانمان قرض گرفته ايم.   

 

ششم: امروز ترانه اي شنيدم تا بهانه اي باشد براي گريستني دوباره .

خط پايان رو رد مي كنم . خطي كه هيچ وقت قرار نبود پايان باشه . وقتي قدم به پشت اين خط مي زاري مي ايستي و به مسيري كه اومدي به تموم لحظه ها و خاطره ها فكر ميكني و مي پرسي : "آيا بيهوده حرام شد؟"تمام لحظات, ايده ها , افكار و عواطف . همه چيز. . .
حالا سهم تو از تموم بايد ها و نبايد ها مي شه مشتي تصوير قديمي و خاك گرفته توي يك صندوق اهني با هزاران قفل لجوج و سرسخت و كليدي كه تنداب قرن و آدم ها و زوال و پوسيدگي و عواطف رو به منيت هاي متعفن آدمي اون رو با خودش برده.بار سنگين اين راز سر به آهن و مهر در تمام طول سفري كه هيچ وقت قصد نداشتي اولين قدمش رو بر داري .عين مقصدش .
معلم عبوس بالاي سرت مي ايسته .كتاب رنگي و پر قصه بچگي و دختر شاه پريون و شاهزاده و قورباغه رو از دستت ميگيره و سرت تشر مي زنه: درس تو توي اين كتاب نيست.

  نوشته شده در  جمعه 1385/10/08ساعت   توسط باقری  | 

 

آتش سوزي در مدرسه درود زن فارس

قط 8 سال دارد اما در پس نگاه معصومانه‌اش، چيزي احساس را چنگ مي‌زند. نگاه غمگينش يا صورت جراحت ديده شايد هم ديدن اشك مادر يا قامت خميده پدرش، نه... شايد آن عروسك كه هنوز در پوشش پلاستيكي جاي دارد و دستي كه نمي‌تواند آن را بگشايد و نگاهي مبهوت به دور دست‌ها .... مات و مبهوت به نقطه‌اي در دور دست‌ها مي‌نگرد.افسوس افسوس افسوس

در حال حاضر 15 ميليون دانش‌آموز در مدارس كشورمان تحصيل مي‌كنند و بايد براي تحصيل آن‌ها فضاي مناسب آماده شود اما اعتبار ما در اين خصوص كافي نيست و نياز به اعتبار داريم. اما افغانستان واجب تر است.....و ديگر كجا ؟

نمي‌توانم بنويسم هيچ نمي‌گويند. نگاهشان پر از حرف است. با نگاهشان درد دل مي‌كنند. اينجا كلام جايي ندارد. تنها نگاه است كه با انسان حرف مي‌زند. نگاه‌‌ها در هم گره مي‌خورند و قطرات اشك متولد مي‌شوند. اينجا سكوت يك دنيا حرف است. دستاني كه به سختي به رغم باندپيچي بسيار تكان مي‌خورند تا بگويند هنوز مي‌توانيم... آن طرف‌تر صداي ظريف دخترانه‌اي به آرامي شنيده مي‌شود: «‌نمي‌توانم بنويسم» به سمت صدا مي‌چرخي. مبهوت به افراد مي‌نگرد باز تكرار مي‌كند: ‌نمي‌توانم بنويسم.

  نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/07ساعت   توسط باقری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM