عاشق نوشتنم . بعد از ترانه قلم يگانه ترين مونسم. |
بوي بهار مي آيد. بوي عيدي !
@ چند روزي نيستم ( شايد )! ، نشاني مرا از گلهاي آفتابگردان کنار جاده ها بپرسيد !
ديگر نفسي نمانده و نه راهي ديگر ... دوباره به پايان ميرسيم و دوباره آغاز يك شروع !
مسافر بي روح « زمستان » بار سفر را بسته و طراوت بهار جايش را ميگيرد. به همين سادگي !
و پشت سرمان جز آهي و افسوسي نمي بينيم ، هر روزمان بايد بهتر از ديروزمان مي بود . بود ؟
باور كنيم تنها « لبخند » است كه مي ماند و ياد خويشان و دوستان . دريغ نكنيم لبخند را تا دلهامان هميشه بهاري بماند.
@ از نو آغاز كن – سنگ لوحي باش پاك،عاري از هر تعصبي – آن گاه شايد دريابي كه حقيقت چيست!
از حقيقتي كه مي يابي ، حيرت مي كني – در جايي مكتوب نبوده و به واژه در نمي آيد.......................
نديدمتان هيچ دوستان / و / هميشه دلتنگم !!!
@ نميدانم چرا ؟! ولي اينقدر اين چند خط را خوانده ام تا حفظ شده ام …! خيلي به درد ميخورد! .
لااقل حالا : «زندگي است ديگر.بعضي اوقات تو حس مي كني كه دو چشم،دارند تو را نگاه مي كنند ولي در واقع آنها تو را نمي بينند .بعضي اوقات حس مي كني كسي را پيدا كرده اي كه هميشه در جست و جويش بوده اي، ولي در واقع كسي را پيدا نكرده اي .
اين جور اتفاقات فراوان است و اگر اين اتفاقات نيفتد معجزه است . ولي معجزات زياد طول نمي كشند …»

رفيق!
تنهايي سوژه نيست .حقيقتيست برهنه و زيبا . من در زندگي شخصيم آدم غمگيني نيستم.اينها که مي خواني و مي بيني فرياديست در عميق ترين لايه هاي وجود - که به هر حال روزي شايد به طريقي ديگر توي ويترين شخصيتي هر آدمي متجلي ميشه .اصلا تو مي دوني من کدوم تنهايي رو ميگم؟
گوش کن :
خسته و گردن بر افراشته / از غرور و سربلندي - دندان بر جگر فشردن را دوست دارم .
هنوز زندگي - يعني گردن بر افراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتني
گلوله اي ملتهب از عصب درون ظاهر و قالبي آرام .
تا کي؟ تا چند؟ / کو آن همراه که گفته بودند سر خستگي بر دستان پر مهرش مي گذاري؟
کو آن مسافر از راه رسيده من ، غرق در غبار و مهر ؟ / وعده سرزميني پر از بهار نمور در عطش داغ خاک خورده کويرم؟
اميدم کيست؟سرابي که هر چه بيش از آن مي نوشم تشنه ترم مي گرداند؟
آخرين نت تصنيف تنهاترين تنهايي؟ تنها مي بيني - تنها مي بويي و تنها لمس مي کني.
تنها عشق مي ورزي در اعماق قلبت / در سطور کتاب فراموش شده عهدي که از ياد رفته است.
يا شايد تنها تصويريست اميدوار به تمام خوبي ها ! تنها نفس مي کشي در خواب پاييزي باغي با روياي بهار .!
هيچ غمت مباد - آن دم که روياي بهار باغ در حقيقت پاييز چشم مي گشايد.چرا که تنهايي مغموم ترين اصالت نسل از ياد رفته است .نسل من - نسل تو - نسل ما - آن پريواره که مي گفتم همين بود : تني نرم و دستاني که هيچ گاه دل سيري ننوشيدم .لباني نمور که دندان هايي تيز را پشت خود به لبخندي مليح از قلب من پنهان مي داشت ...قلب من و آزمون دندانت دشوار تر آمد يا درد ؟؟!!
و تو آن هنگام که يک نيمه ات در من غروب و نيمه ديگر در خاطراتت طلوع مي کند ؟
آن هنگام که در نگاهت مي خوابم در قلبت بيدار مي شوم و آن دم که در قلبت چشم مي گشايم نگاهت را به چشمانشان مي بندي.
آزمون تلخ و غريبيست .نه؟!؟!؟!؟!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|