عاشق نوشتنم . بعد از ترانه قلم يگانه ترين مونسم. |
اين داستان واقعي است :يک سانت اينور يا اونور!
آجودان رو به سرباز کرد : سرهنگ نيست . برو يک ساعت ديگر بيا .
سرباز مي لرزيد اما حالت صورتش چيزي نشان نمي داد .
: من بالاخره چه کار کنم ؟ بهداري گفته است بهتر است دکتر بيرون بروي . من پول ندارم چه کار کنم ؟
آجودان گفت : صبر کن . . . و به طرف اتاق معاون رفت . چند ضربه به در زد . دررا باز کرد؛ پاشنه هايش را به نشانه احترام به هم کوبيد : جناب سروان ، نامه اين سرباز را امضا مي کنيد ؟ بايد فورا برود بهداري .
- کدام سرباز ؟ چش شده ؟
: همان که دستش ........ بهداري گفته بايد قطع بشود !
- اه ! ...... بيچاره !
سروان پرونده هاي روي ميزش را جا به جا کرد . با ناراحتي به نامه الصاقي بر پرونده اي سفيد نگاه کرد : حالا که بايد قطع بشود بگذار خود سرهنگ بيايد امضا کند . بيشتر از يک هفته گذشته است . حالا که قرار است قطع بشود دو سانت اينور يا آنور ! !!!![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|