عاشق نوشتنم . بعد از ترانه قلم يگانه ترين مونسم. |
نُشخارِِ آسودهگي !!!!
پيرزن مدتها بود که در حالِ اغما بود. شايد نود سالي داشت. همه منتظر بودند که زودتر بميرد و آسوده بشوند. آخر براي چه زنده باشد؟ جز زحمت مگر چيزي داشت. دخترانَش با هم زير لب صحبت ميکردند. پسرانَش تند تند قدم ميزدند و گاهي به هم نگاهي ميانداختند. پيرزن به هوش آمد. نگاهَش ناآرام بود. ديگر کسي را نميشناخت. دخترش بالاي سرش رفت تا ببيند که آيا زنده است و وضعَش چهگونه است. پيرزن او را ديد. و نشناخت. شروع کرد به التماس و زاري. «ترا به خدا تقصير من نبود. من نميدانستَم که آبستنَم! بچهاَم کو؟ آيا سرِ زا مُرد؟ چه شد؟ بچهاَم کجاست؟ » دخترش باز گشت و به برادران و خاهرانَش چنين گفت: « زنک ديوانه شده است. خَلاصَش کنيم وگرنه دردسرش حالا حالاها دامنگيرِ ماست.» و روسري پيرزن را به دورِ گردنَش پيچيدند و از دو طرف آنقدر کشيدند تا جانَش به در آمد. پيرزن را کشتند. مادرشان را کشتند. مادري که حاضر بود بميرد و فرزندانَش آسوده باشند، مُرد تا فرزندانَش آسوده شوند. آنگاه فرزندانَش آسوده شدند و به نُشخار کردنِ آسودهگي مشغول گشتند. همچون ديگر آدميان بر پهنهي زمينِ بزرگي که آفريدگارِ بزرگ آفريد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|