عاشق نوشتنم . بعد از ترانه قلم يگانه ترين مونسم. |
آنم که نمیدانم - آرزوست ! که میداند ؟
پناه بر خدا
1. اين پرسشِ ژانماريگنو ، شايد اين روزها – روزهايي که تباهشدهگي بيداد ميکند – بيش از هر امرِ ديگري رخ بنماياند : « به چه چيزي دلبستهايم ؟ »
2. خاهنده و خاستهشده هر دو ناتواناَند.
3. براي خودم روشن است که بيمار شدهام. بيماري را در اينجا در برابرِ تندرستي به کار نميبرم، براي تبيينِ حالتِ خودم بهکار ميبرم. بياهميت است که تندرستي را چه چيزي معنا کنم. بيماري نامي است ـ و اين بهويژه مهم است براي اين کسي که جز نام نميجويد، (و نام برايام واژهاي ست که بتواند سنگ را هضمپذير کند) ـ براي در پوش نهادن بر سردرگمي ناشي از پرسشِ اينکه مرا چه شده است . ؟
برگزيدنِ هر آن چه مطرود است ـ آن هم در نبودِ چشمانِ بشارتگر ـ چه ميتواند باشد اگر که بيماري نباشد؟ بيماري را تنها بدين معنا ست که به کار ميبرم. به کار بردنِ واژهي بيماري مرا تبيين ميکند، شرح ميدهد، منکوب ميکند، خالي ميکند. بيمار از سويي کسي ست که معاف از پاسخ است، بيمار بيمار است چه بخاهد و چه نخاهد.
4. زن فقط يک چيز را پنهان نگاه میدارد آنهم چيزی است که نمیداند .......
5. اسلحه زن اشک اوست .. خب که چی ؟
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|